روزی که من به چخ رفتم...

26 تیر ماه است. با حجت مصاحبه می کنم که فری اسمس میدهد و میگه علی جان ساعت 2 به من زنگ بزن. دلم هری می ریزد که ای دل غافل، گوساله هه که به دنیا آمده بود، بزرگ شد، شوهر کرد، زایید، آن هم چهار قلو. جواب می دهم که اتفاقی افتاده؟ جواب نمی دهد و با حجت ادامه می دهم.

ساعت دو که تماس می گیرم، می گوید فردا بیا ساعت یک ربع به 6 مترو باش که بیایم دنبالت. مرتب و با آرم و علایم. حالا ما نه درجه داریم، نه کارت تردد. می گوید حل است. نفر جدید آمده جای من. می خواهد ببیندتان. حل است را که می شنوم زیر لب می گویم. Here We Go. سه سوت می پرم میدان حسن آباد تا درجه تهیه نمایم، بربری ها را از شانه پیاده نموده و بشوم پژمان چیز بدوش دوم وظیفه و آماده شوم برای فردا.

صبح، بعد از کمی تاخیر که دنبالمان آمد فری، به همراه علی و از جزییات که بگذریم، رسیدیم به سر منزل مقصود. فرود هم وسط راه با پاراچوت پرید وسط من و علی. خلاصه تا حوالی ساعت 11، بیرون در محوطه نشسته بودیم ببینیم نتیجه مذاکرات فری با سرهنگ، چه می شود که آمدند بیرون و فری رو به علی کرد و گفت عمو خیالت راحت حله. من زیر لب می گویم. Here We Go. ظهر ساعت 2 که شد میفرستندتان بروید. ساعت 12 فرود را خواست و فرود خواست که برود اصفهان. سرهنگ گفت برو. فرود با کله رفت. من و علی را اطراف 1:30 ملاقات کرد. بفرمایید کجا بودید؟ ما: مریض بودیم، مرخصی بودیم. قبلش کجا بودید؟ ما: سوت بلبلی. سرهنگ: بله تحصیلاتتون چیه؟ من: آیتی. احسنت بفرمایید تا ببینیم کجا می توانیم از تخصصتتون استفاده کنیم. واقعا یکی می گفت پق. می زدم زیر هق هق.

رفتیم دایره مسابقات و رئیس اولمان در قسمت شد، گروهباندوم چیزنژاد 20 ساله. منظور از استفاده از تخصص بنده هم تایپ نامه بود.

علی هم رفت زیر دست، گولاخ چیزیان رئیس دایره اداری.

با فری تماس میگیریم میگوید صبر کنید تا بیایم دنبالتان. تا ساعت 3 که صبر میکنیم چیز نژاد میبرتمان دم درب جهاد و فری می آید دنبالمان و می گوید حله. و من با بانگ بسم رب الشهدا و الصدیقین در گوش زیر لب می گویم:Here We Go

پ.ن. قسمتی از متن به علت ملاحظه احوال برخی از انسانهای این کره خاکی سانسور شد. متن بی سانسور را از دست فروشیهای معتبر میدان انقلاب، تهیه فرمایید.

/ 2 نظر / 12 بازدید
سحری

حله! عزیزم...

اني عبداله

منم عزيزم