فوت

فوت می کنم صفحه را، تا غبار را بروبم از آن و دستان خشکیده را به چرخش می آورم تا نقشی بیافرینم بعد از مدتها در ذهن مخاطبان عام و خاص، اگر مانده باشند البته. مدتی است که دلم می خواهد، اما نمی گذارد ....

چشمک من را تصور کنید و بخوانید، مشغله و سربازی.

شاید، این کلبه متروکه، تنها امید من برای بودن در بین قدیمی دوستانم باشد که نه مال من، نه مال آنها می گذارد که با خبر باشیم از حال یکدیگر. پس به زودی، کمر همت می بندم برای خانه تکانی. فعلا فوت را داشته باشید.

 

راستی، امشب ساعت از 12 که بگذرد، دو ساله می شویم من و سحر در کنار هم. دو سال خوبی که نفهمیدم چطور گذشت و برای خودمان قابل باور نیست. مبارکمان باشد.

/ 1 نظر / 13 بازدید
مهدی

سلام پژمان جان. این روزها بارها سراغت رو از دوستان نزدیک و مشترکمون گرفتم و خیلی به فکرت بودم. سالگرد دومین سال با هم بودن تون رو تبریک می گم و امیدوارم خیلی زود اوضاع بر وفق مراد پیش بره.