مثل دریا بیکران
در حاصل بغض خود غوطه میخورد و سرخ است، هر آنچه را که میبیند. دستش بیرون است و صدایش، آن زیر، به کسی نمیرسد. فریاد میزند: کمکم کنید، خفه شدم.