قوطی نویسی

یک مقدار اینجا چشم زیاد هست برای همین زیر کابینت با کتی قوز کرده بیسیم میزنم. حاجی کاچی به چند چمن زن؟ کمی بدجنسم و چشمهایم برق میزند از طرفی آندستی که پشت گردنم در آمده است میزند پس کله ام که نکن چه میکنی؟ اوضاع بدتر میشود وقتی واقعن باید کنار عقربه ثانیه شمار و وان سوسک حمال به آغسدلیلی خدمت شستی حواله شبا بدی. یعنی اصلا ته بیکاری است. قرار است استیفایم را هق هق کنم. البته حق استعفا برای من چلغوز مست، هه. حالا بهتر از دیزستر رایکاردوری و آی اسمس شاید باشد آش و سیب زمینی که نمیخرند. همین که دیده نمیشود مال من وقتی آغایان برای دیدن کان مردم شهرشان آماده میشوند خودش خیلی است. شاید هم بشود ولی خوب محمودتر است. بعد از خداحافظی از عقربه و سوسک حمال چند درجه که بیشتر شدم، مغزم را نشانه میرود، نکیر و منکر. که از ضربه محکم فرغونی‌روستایمان هر کدام دو تا شده و تا دو گردش شمسی سوال پیچم میکنند. حالا کو کار. اصلا علم بهتر است یا خدمت یا ثروت؟ یا اصلا دو از سه میشود سهممان؟ باید با هدفون با کیفیت این فس و چسها را شنفت که چه میشود یا نه.

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳
تگ ها :