یک چیزی هست، که این وسط گم شده است! میدانی؟، گمشده را گم کرده ام، یک جورهایی مثل متا دیتاست وضعم، یکبار دیگر میگویم، گمشده ام را گم کرده ام، اگر میدانستم کجاست، نه بدرد نمیخورد، اینطور بهترست که اگر میدانستم چیست، خیلی خوب بود. بدبختی هر وقت که کار دارم، یادم می افتد که گمش کرده ام، لابد با کارم رابطه دارد، مثلا خودکار است؟ چه میدانم چیست! ولی اعصابم را خرد میکند، این گوشه دلم، یک نفر ظرف میشورد، آنطرفش هم انقلابی در شرف وقوع است، اه گم شده است دیگر، اما گم شدنش مسئله نیست، گمِ گم شدنش مسئله است، یعنی اینکه اگر گم شده بود، بالاخره یکی دیگر تهیه میکردم خوب، تو این وضع بی پولی هم باشد، بازهم فوقش میدزدیدم حالا. ولی گمِ گم شده است. چیست بودنش گم شده است، همین است مسئله، یعنی یک وضعیست که تا نکشی ندانی، یک حالت جالبیست، در نوع خودش بی نظیر است، خیلی خوشحالم ولی، چی کجاست؟، در یخچال، کشوی کمد، زیر تخت، داخل حمام، روی تخت، کنار شاپور و محمدحسین و گردآفرید هم شاید باشد، یا نباشد، ولی گشته ام، از همه جا بیشتر، یخچال را گشته ام، نمیدانم هست یا نه. هر بار که یخدان یخچال را باز میکنم، اسفنج پیر به من چشمک میزند، پدرسگ!

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٦
تگ ها :