بهار

سالی که آخرین روزهای آن را پشت سر می گذاریم، بدون در نظر گرفتن کنکورهایش، که البته کم هم نبود، و صد البته، فوت ناگهانی خاله منیژه، و پس لرزه های ناشی از توی او شده، کم تنش ترین و روانترین سالِ پس از دانشجو شدنم بود، مخصوصا اسفند آن، بر خلاف اسفندهای گذشته، البته تا آخر روز 26 ام آن، بسیار عالی بود. خیلی خوشحالم که در این یک سال بزرگ شدنم را کاملا احساس کردم و در کل می توانم بگویم، امسال بر خلاف 84 و 85 سال خوبی بود.

در پایان ضمن تبریک پیشاپیش سال نو و آرزوی سالی خوب و راضی کننده برای خودم، خانواده ام، دوستان عزیزم، خویشاوندانم و ترکیدن تمام کسانی که مسبب تمام بدختی های این ملتند، به غیر از خود ملت البته، شعر زیر را، از مرحوم مشیری، برای چهارمین بار در این وبلاگ می آورم:

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی بکام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


 

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧
تگ ها :


کویر

بوی تو و بوی اسفند و سفره هفت سین و آواز تحویل سال محمد اصفهانی که انگار از شیراز می خواند، اِندِ نوستالژی هستند.

پریروز، به عبارت بهتر از دیروز، به بهانه خارجی شدن سبحان، خودش در تپه های عباس آباد، جمعمان کرده بود. یاد ترمهای اول افتادم که بی بهانه دور هم جمع می شدیم به بهانه توی سر و کله زدن هم. تازه مافیا هم بازی می کردیم، که الان دیگر متجددها حکم صاحبنظرانه بازی میکنند! شاید نمی فهمیدم که مرشد چرا دیوانه شده است و عزا می گیرد بعضی وقتها! اما الان خودم وقتی می بینم که سبحان دارد گورش را گم میکند، می فهمم که کم شدن از چگالی حماقت جمعمان چقدر سخت است. و دیگر از این به بعد طناب پوسیده ای نیست که به آن چنگ بزنیم و به ته چاه سقوط کنیم! به امید دیدار ...

 هوس کرده ام، بالاخره عاشق شوم! البته عشقم کشیده است که هوس کنم!

 تو را در بند اول پس از بازخوانی به او تبدیل میکنم، تو او شدی!

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٥
تگ ها :


رای می دهم!

از چند ماه پیش که حرف در مورد انتخابات مجلس هشتم زده می شد، از کسایی بودم که می گفتم به هر صورتی رای می دم،‌ اما وقتی که ثبت نام نامزدها تموم شد و کار به هیئتهای اجرایی و نظارت رسید و به هیچ کس رحم نشد، با خودم گفتم که چه کسی اصلا مونده که بخوام بهش رای بدم. در ضمن سلامت خود انتخابات هم که زیر سواله، اصلاح طلبها هم که هیچ کاری نکرده بودن و خودشون هم نمیدونستن که چکار میکنن. تا امروز داشتم فکر می کردم چکار کنم و بالاخره تصمیمم رو گرفتم که رای بدم! اونم به ائتلاف اصلاح طلبان، تنها دلیلی هم که دارم از رای دادن اینه که تقریبا میشه گفت که تحریم هیچ سودی نداره و اونا  10 یا 90 درصد مشارکت براشون فرقی نداره و کار خودشون رو میکنن. در عوض شاید با رای دادن یک دهم درصد این شانس وجود داشته باشه که چندتا آدم میانه رو و شاید خوب برن تو مجلس و بازهم شاید بتونن کاری بکنن. پس تنها زحمتی که رای دادن برام داره فقط همون رای دادنه! و البته شاید سودی هم داشته باشه!

پس من به ائتلاف اصلاح طلبان رای می دهم! 

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩
تگ ها :


 

هان ببين! رانندگي ريده ات در جاده هاي وحشتناك زندگي تو را به كجا پرت كرده است!
من تو و جايت را نميبينم. اما پرهايت را همه در آسمان مي توانند ببينند! رقاص كاباره باشي يا دكتر! از هر نوع آن! چه تو را داخل پاكتهاي بسته بندي ميوه هاي سردسيري، از من پنهان كنند، چه خودت قايم شوي و از پله ها بالا بروي، هيچ چيز فرقي نميكند! من تو را ميشناسم، پس پيشبيني ات ميكنم!

بپا يك عده خونخواه تو را توپ فوتبال نكنند!

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
تگ ها :


اسفندج

حال که چمدان دست گرفته ای و شال و کلاه کرده ای، نمیگویم نرو!

بی خداحافظی نرو!

 

راستی مگر آنجا شیشه هایشان را با چه پاک میکنند؟

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٩
تگ ها :