نوروز پیروز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فريدون مشيری

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
تگ ها :


 

چه انتظار شیرینی! قدم زدن مغناطیسی حول هسته ی خونه شاهپری قصه ها.
اون خنگ -با اون دو تا داداش- رو ترجیح دادم قیافش رو وقتی من رو میبینه نبینم!










پ.ن: لعنت به این ماهیت وبلاگ! کدوم؟ همین دیگه!

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٧
تگ ها :


 

توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست
میدونی تو قلب من نقطه تزویری نیست

گریه شبونه رو جز تو که تسکینی نیست
مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست

تو چه دیدی که بریدی تو ز هم پاشیدی
تو چه بیهوده زمن رنجیدی
به چه جرمی چه گناهی تو منو سوزوندی
غم عالم به دلم کوبوندی

به تو نفرین دل عاشق دل زار تو منو غرق خجالت کردی
من آزاده مغرورو ببین تو چطور بنده عادت کردی

تو چه دیدی که بریدی تو ز هم پاشیدی
تو چه بیهوده زمن رنجیدی
به چه جرمی چه گناهی تو منو سوزوندی
غم عالم به دلم کوبوندی

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
تگ ها :


 

نمیدونم چرا حس میکنم اونایی که صورت گردی دارن با چشما و دماغ کشیده و چونه ندارن آدمای باهوشین!

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٢
تگ ها :


 

توی دیوونه خونه سر پل ایستاده بود و داشت خشاب کلت کمریش رو با قرصهای صورتی پر میکرد. سرامیک بی عفتی کرده بود و مستحق مجازات بود. دامنش لکه دار بود. تحملِ احمق دستهایش را مطابق آخرین فیلم سینمایی غیر صامت غیر سیاه و سفیدی که دیده بود بالا برده و از نگرانی به دیوونه سر پل که داشت خشابش را با قرصهای صورتی پر میکرد، به طرز مشفقانه ای داد و تهمت و افترا میزد. صحبتهای فرافکنانه او، خوک اخته زنده تازه اخته شده را که از درد به خودش میپیچید به این فکر انداخت که بهترین راه، پریدن از پنجره بی در و پیکر ساختمان شهرداری آن منطقه به بیرون است. دیوونه سر پل که میخواست سرامیک بی عفت را مجازات کند، خوابش برد و فردا صبح شد.


  
نویسنده : پژمان ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٢
تگ ها :


 

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

تا به هر ترانه
می کشد زبانه
شور عاشقانه من
حال دل می گویم با زبان بی زبانی

هر لبخندت
با من گوید
دل مده به دست غم در این عالم
بنشین با عشق
تا گل روید
زین شب خزانی

تا که از نگاه تو نور شادی می بارد
دل ز مهربانیت شور و شادی ها دارد

با تو خزان من بهاران
با تو شبم ستاره باران از نورافشانی

چه بخواهی چه نخواهی
دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی

دل و جان سرمست از شوق نگاه تو
همه جا حیرانم دیده به راه تو
که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی

چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر
می رسدم جان دگر
دیده کشد سوی تو پر
همسفرم شو که می توانی

پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟
تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

فریدون مشیری

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸
تگ ها :


 

به دلیل مسائل امنیتی از مقامات بالا دستور صادر شد که از زدن پستهای مُسفَنِج در این مکان جلوگیری به عمل بیاد. ما هم به دیده منت قبول کردیم.

پ.ن: من رو تو خونه مقامات بالا صدا میکنن!

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳
تگ ها :


 

پوست شتر صدایش از پوست بز بهتر است.

پ.ن: پدرم دستش درد نکناد!

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳
تگ ها :


 

آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش

"نه ظلم و نه زنجیری در اوج خدا هستیم، در اوج خدا هستیم!"
علی شریف(ع)

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳
تگ ها :


لتحلیل الصرفی

اسفَنَجَ یسفَنِجُ اسفناج

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٩
تگ ها :


 

من ترسو نیستم! چرا هی اولتیماتوم میدی؟ هر کاری میخوای بکن! هی اولتیماتوم نده،من که بده کار نیستم! بدون پیش شرط رسما تقاضای مذاکره مستقیم بده، با دید مثبت بررسی میکنم! مثل آقای لاریجانی. الانم که میبینی کاملا صلح آمیز نشستم کنار، دارم حق مسلمم رو میجوم!

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸
تگ ها :


 

کاش میتوانستم روزی آنچه را که بر من گذشت، برایت تعریف کنم. فقط خدا کند آن روز دیر نباشد.

پ.ن: حسین جان کاش باید میگفتم یا کاشکی؟

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٥
تگ ها :


 

اسفند، صدای سیاوش، میدون هفت تیر، خوابگاه، پوست پسته، تاسوعا، عاشورا، شیوا، شکفتن راز، اسفند، نمک آبرود، حع، ریش، بیزز، ویش یو ور هییر، خواب، شوخی، دریا، فرقون، مولانا، بابک، اسفند، اوعد، نگرانی، صفر سوال، اتفاق در حد جام جهانی، تحویل سال، ممد اصفهانی، دو نیمه، مسیح باز مصلوب، اسفند، اوعد، نگرانی، کنکور، ار،  تولد دوباره واقعی و حس نوستالژیک اسفندهای گذشته.

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٥
تگ ها :


 

تقریبا مطمئن شدم.
ولی من شوخی کردم.
تو حرفهای من را میفهمی.
اگر دوست داری نامه بنویس.
ببین من نامه مینویسم.
تو هم مختاری.
منتظرم.

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢
تگ ها :


High Hopes


Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun

Along the Long Road and on down the Causeway
Do they still meet there by the Cut

There was a ragged band that followed in our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay

The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The night of wonder

Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide

At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed of world

Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times

The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river

Forever and ever

(David Gilmour/Polly Samson)

  
نویسنده : پژمان ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱
تگ ها :