جنبش واژهي زيست
پشت کاجستان، برف.
برف، يک دسته کلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمي ميل به خواب.
شاخ پيچک، و رسيدن، و حياط.
من، و دلتنگ، و اين شيشهي خيس.
مينويسم، و فضا.
مينويسم، و دو ديوار، و چندين گنجشک.
يک نفر دلتنگ است.
يک نفر ميبافد.
يک نفر ميشمرد.
يک نفر ميخواند.
زندگي يعني: يک سار پريد.
از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشيها کم نيست: مثلا اين خورشيد،
کودک پسفردا،
کفتر آن هفته.
يک نفر ديشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب ميريزد پايين، اسبها مينوشند.
قطرهها در جريان،
برف بر دوش سکوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
حجم سبز، سهراب
گذشت زمان يا مبارزه به قيمت هر چيز؟
تسليم به خاطر ترس از شکست؟
تقطير.
ياد اين جمله که تو کتاب منِ او نوشته رضا اميرخانی افتادم. گفتم بنويسم:
من عشق فعف و کتم و صبر ثم مات، مات شهيدا
هر کس عاشق شود، عفت پيشه گيرد و آن پنهان کند و بميرد، حقا که شهيد مرده است.
فکر میکنم اين جمله رو حضرت محمد گفته ولی مطمئن نيستم.
-------
پيشنهاد میکنم اين کتاب رو بخونيد حتما.
من عذر میخواهم. کاری ديگر از دستم بر میآيد؟
نمیدانم بین حس خودخواهی و دیگرخواهی کدام پیروز خواهد شد.
احتمالا هیچکدام. زلزله آمده است و من جذام گرفتهام.
خوب شد که رفتم و چهارشنبه سوری رو دیدم. با وجود اینکه خیلیها میگفتن همچین فیلم تاپی هم نیست، ولی به نظر من یکی از قشنگترین فیلمهایی بود که تو این چند وقت دیده بودم.
در ورای سیمای تو ترنمی در آن روی ماه. تقدیم میشود.
اسفنجی رو دیدم که کار بدی کرده بود. داشتند باهاش زمین میشستند. صورتش زخم و زیلی شده بود. من سعی میکنم کار بدی نکنم ولی دیگه قول نمیدم.
دوستی چند شب پیش میگفت: "من خیلی بدشانسم، پژمان." بهش گفتم: "دوروبرت رو نگاه کن."فکر کرد و گفت:"راست میگی.".
الان من حس میکنم خیلی بدشانسم. امیدوارم چشمام ببینه دوروبرم رو یا اینکه چیزی باشه این دوروبر برای دیدن. نمیدونم چرا من که اینقدر لالاییهای مختلف و قشنگ و رنگارنگ بلدم، خودم خوابم نمیبره؟ قرصم بدون مجوز دکتر نمیخورم.
نکتهای که میشه از اون شب به فرداش ربط داد، دوست مهربونه که شبیه خرسه.
خالی
من
خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن
عشق
آخرین همسفر من
مثل تو منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من
ای دریغ از من
که بیخود مثل تو
گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو
که مثل عکس عشق
هنوزم داد میزنی تو آینه من
آی
گریمون هیچ، خندمون هیچ
باخته و برندمون هیچ
تنها آغوش تو مونده
غیر از اون هیچ
ای
مثل من تک و تنها
دستامو بگیر که عمر رفت
همه چی تویی
زمین و آسمون هیچ
با تو میبینم
همه بود و نبود
بیا پر کن منو
بیا ای خورشید دلسرد
بی تو میمیرم
مثل قلب چراغ
نور تو بودی
کی منو از تو جدا کرد
زویا
خشک شدهام.
در جای خود نشسته و فکر میکنم.
به او.
و اینکه چرا در بنبست یاری، قلبم را به قلاب علاقه آویختهام.
آری.
این منم.
من ديشب يه کاری کردم. نميدونم درست يا اشتباه. ولی داشت بهم فشار میآورد. اميدوارم منو ببخشه.
من نميدونم اين مثل اون رفتار ميکنه يا اون مثل اين. ولی به هر حال مثل هم رفتار ميکنن.درست مثل دو نيمه فوتبال. در ضمن امروز من تير خوردم.
یه چیز جالبی تو ذهنم بود تو تاکسی ولی الان یادم رفت. حیف. الانم خیلی خوابم میعاد.
هیچ خبری به اندازه شنیدن خبر معتاد شدن یه دوست تکونم نمیده :(
Iterative Life
حس میت پخته
ولی همیشه تقصیر اون نیست که نمیذاره. بعضی موقعها یه سری چیزای دیگه هم هستن که میتونن نذارن. کلن مبارزه با عوامل بازدارنده سخته. البته در برخی از موارد دیده شده که افراد میل به مبارزه ندارند و در حقیقت علاقه بسیار زیادی به خودانگولی دارند. در این موارد بهتر است، نشست و بسیار فکر کرد. اما هر چیز بهتری دلیل بر نتیجه دادن نیست. علی الخصوص که ضریب هوشی مسئله بسیار مهمی باشد. تا اینجا توجه خوانندگان به این نکته جلب شده بود که شاید امیدی برای غلبه بر عوامل بازدارنده در خود شخص موجود باشد. اما سوال اصلی این است که اگر در بیمار نتوان این حس را بیدار نمود، چه باید کرد؟ پاسخ به این سوال نیز بسیار ساده است. این شخص را باید تشویق نمود. ابتدا به بیدار کردن این حس و اگر این حس بیدار نشد، سرش داد میزنیم و اگر بیدار نشد، میفهمیم که مرده است و حس را از بیمار در آورده و پس از غسل دادن میت، آن را به کافور آغشته نموده و به مدت 10 دقیقه با شعله ملایم خوب هم میزنیم و در این هین کف روی آن را با یک قاشق چوبی در بشقابی ریخته و پس از مخلوط نمودن با مقادیر کمی صعلب آن را در فریزر قرار میدهیم. حس میت پخته را در بشقاب نهاده و آن را به مدت نیم ساعت نگاه میکنیم و از این نگاه دچار نوعی لودوس و اروس آنی شده و دامن از کف نهاده، کف بر دهان مانده و چرخان چشم به مدت نیم ساعت دیگر به آن نگاه میکنیم. در همین حال به خواب رفته و خواب جالبی دیده که در آن هواپیما مینشیند و بر فراز قبرس به پرواز در میآید و به دهکده ای میرسد که در آن پر از چوپان احمق و یک چوپان غیر احمق است که بسیار مهربان است و دستیاری احمق و خوشتیپ دارد که خیلی دوست داشت شاخ داشته باشد. هر روز شیر پگاه مینوشند و پس از آن به چوپانی می پردازند. بسیار دستیار خوشتیپ است ولی همیشه از این موضوع رنج میبرد که چرا شاخ ندارد. خود چوپان غیر احمق است و در حال اختراع چیزی اما هر کاری میکند اختراع نمیشود. گوسفندان یکی از دیگری نفهمتر بع بع کنان در حال خوردن گلهای رز بنفشی هستند که کمی آبی اش کمتر از قرمزش است. واقعن حیف است پریدن از این خواب. پس با این که باید بیدار شد ولی کمی دیگر نیز میخوابیم، اما چون زوری است تصویر قطع میشود، به آنتن ور میرویم ولی فایده ندارد پس فقط گوش میکنیم آواز زیباییست. خیلی زیباست. مسخ شدهایم و کمی حال گریه دست میدهد. دشتستانی است. جالب است بوی شیربرنج میآید. به آن نزدیک میشوم و کمی از آن را میچشم، داغ است و شیرین. شله زرد است. بسیار خوشمزه. واااااااااااااااااااااااااااای که چه خوابی. با آنکه میدانیم که خوابیم ولی واقعن حیف است. اما دیگر نمیتوان خوابید بیدار میشویم و در مقابل خود هنوز همان حس میت پخته را میبینیم.
بحزی وخطا احثابطو میریضن طو فرغون ولی عسلن به تو ربطی نداره.
نمیدونم چیکار کنم، عمرم رفت.
یه چیزی میخواستم بگم اما الان که خواستم بنویسم ترسیدم.
ولی کلن خداروشکر.
دوستی رفته بود خواستگاری، ازش پرسیدن خوب از خودت بگو. گفت: میخواستیم لیسانس بگیریم اما نذاشت. میخواستیم بریم سر کار پول در بیاریم اما نذاشت. میخواستیم بریم گواهینامه رانندگی بگیریم اما نذاشت. خلاصه هر کار خواستیم بکنیم، نذاشت. ازش پرسیدن کی عزیز؟ ولی اون چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت و پرسید: ببخشید دستشوئی کدوم وره؟
مواد فروش نامرد برو....................................... من دیگه معتاد نمیشم.
پژمان هستم یک مسافر.
من هر چی بيشتر ميگذره، بيشتر به اين نتيجه میرسم که موجود مزخرفی هستم. خدايا تو اين سال کمک کن بتونم آدم شم. از همه دوستام هم عاجزانه درخواست میکنم منو دعا کنن. خواهش میکنم جدی بگيريد اين درخواست رو.
در ضمن من يه چند روزی نيستم، فعلن خداحافظ.


