به ياد گلآقا
نميدونم چي شد که ياد گلآقا افتادم، يادش بخير هر هفته منتظر بودم چهارشنبه بشه که زود برم بخرمش(البته مثلا پنجشنبه منتشر ميشد)، اول مصورهاش رو ميخوندم. بعد يکي يکي از اول شروع ميکردم به خوندنش از اول تا آخر. بعدم جدولش. تا اينکه يه روز چهارشنبه که رفتم بخرمش ديدم که به جاي اينکه مثلا بنويسه شماره فلان زده شماره آخر. اول باورم نشد اما بعد که دو کلمه حرف حساب رو خوندم که خود مرحوم گلآقا مينوشت مطمئن شدم که واقعي واقعيه. اما دليلشو متوجه نشدم چون نگفته بود. اون شمارش هم اتفاقا شماره قشنگي بود. مثل اينکه ميخواست يجوري يه داغي بذاره رو دلمون. تا اينکه بعد از حدود يک سال تو اخبار شنيدم که کيومرث صابري فومني مشهور به گلآقا به دليل بيماري سرطان دار فاني رو وداع گفته. روحش شاد باشه و خندون.
***
يه ستون توي هفتهنامه گلآقا بود به نام افاضات فدوي که تو اون آقاي فدوي ما هر هفته افاضاتي چند در مورد مسائل مختلف ميکرد مثلا اگر الان بود ميگفت:
با توجه به مد شدن لباس با رنگ صورتي آن هم از نوع چرک که البته فدوي توصيفات آن را از همسر محترم خود شنيده، پيشنهاد ميکند که سال 1384 از خروس به پلنگ صورتي تغيير نام يابد.
در راستاي شايسته سالاري و با توجه به استعفاي دکتر محمد باقر قاليباف از فرماندهي نيروي انتظامي براي شرکت در انتخابات رياست جمهوري و همچنين با توجه به تبحر جناب آقاي پرزيدنت خاتمي در امور فرهنگي و گفتمان و شجاعت مثال زدني ايشان، فدوي پيشنهاد ميکند، جاي اين دونفر عوض شده تا هم با مجرمان فرهنگي برخورد شود و نيز مبحث "سرکوب تمدنها" در سازمان ملل مطرح گردد.
***
البته من قصدم سیاسی کردن این وبلاگ نیست چون حوصلشو ندارم فقط میخواستم یادی از اون نشریه به یاد ماندنی کرده باشم.
پرده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید از فلک آواز نو
تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا ز خرد در نرسد راز نو
این بکند زهره کچون ماه دید
او بزند چنگ طرب ساز نو
خیز سبک رطل گران را بیار
تا ببرم شرم ز هنباز نو
در عوض آنک گزیدی رخم
بوسه بده بر سر این گاز نو
از تو رخ همچو زرم گاز یافت
میرسدم گر بکنم ناز نو
چون نکنم ناز که پنهان و فاش
میرسدم خلعت و اعزاز نو
خلعت نو بین که بهر گوشهاش
تازه طرازیست از طراز نو
پر همایی بگشا در وفا
بر سر عشاق بپرواز نو
مرد قناعت که کرمهای تو
حرص دهد هر نفس و آز نو
می بسبو ده که بتو تشنه شد
این قنق خابیه پرداز نو
رنگ رخ و اشک روانم بس است
سرّ مرا هر یک غماز نو
گرم درآ گرم که آن گرمدار
صنعت نو دارد و انگاز نو
بس کن کین گفت تو نسبت بعشق
جامه کهنهست ز بزاز نو
مولانا
پاهام رو محکم زدم توش، به خودم گفتم قبل از دلم باید پامو بزنم. تصمیمم رو گرفته بودم درست یا اشتباه. یه قدم به جلو برداشتم موج میکوبید به پاهام. احساس جالبی بود، از یه طرف داشتم میرفتم به سمتش از یه طرف معلوم نبود چی میشه. همین جور که میرفتم جلو آب میومد بالا، احساسه هم تشدید میشد. به اون احساس، شجاعت رو هم اضافه کنید. شلوارم کاملا خیس شده بود. بعضی موقعها یه صدایی به گوشم میرسید که میگفت هنوز وقت داری بیخیال شو. تو دلم بهش میخندیدم میگفتم تو هنوز منو نشناختی؟مثل اینکه تصمیمم رو گرفتما. آب تا سینم بالا اومده بود گهگاه یه موجی هم میزد که منو پرت میکرد عقب اما منو بیشتر مصمم میکرد. زیر آب رفته بودم دیگه، کاملا. ولی قبلش نفس گرفته بودم. تازه اول راه بود. هنوز داشتم میرفتم جلو. یه دفعه یه صدایی اومد: علی*، علی پاشو مگه امروز کلاس نداری هفت و نیمهها! خوب منم پریدم. خوب شد که تو خواب خفه نشدم. ولی آخه داشتم دیگه میرسیدم(عمرا، صدسال، زهی خیال باطل، تصور خام).
*در اینجا مقصود نویسنده از علی، پژمان است.
