قوطی نویسی
یک مقدار اینجا چشم زیاد هست برای همین زیر کابینت با کتی قوز کرده بیسیم میزنم. حاجی کاچی به چند چمن زن؟ کمی بدجنسم و چشمهایم برق میزند از طرفی آندستی که پشت گردنم در آمده است میزند پس کله ام که نکن چه میکنی؟ اوضاع بدتر میشود وقتی واقعن باید کنار عقربه ثانیه شمار و وان سوسک حمال به آغسدلیلی خدمت شستی حواله شبا بدی. یعنی اصلا ته بیکاری است. قرار است استیفایم را هق هق کنم. البته حق استعفا برای من چلغوز مست، هه. حالا بهتر از دیزستر رایکاردوری و آی اسمس شاید باشد آش و سیب زمینی که نمیخرند. همین که دیده نمیشود مال من وقتی آغایان برای دیدن کان مردم شهرشان آماده میشوند خودش خیلی است. شاید هم بشود ولی خوب محمودتر است. بعد از خداحافظی از عقربه و سوسک حمال چند درجه که بیشتر شدم، مغزم را نشانه میرود، نکیر و منکر. که از ضربه محکم فرغونیروستایمان هر کدام دو تا شده و تا دو گردش شمسی سوال پیچم میکنند. حالا کو کار. اصلا علم بهتر است یا خدمت یا ثروت؟ یا اصلا دو از سه میشود سهممان؟ باید با هدفون با کیفیت این فس و چسها را شنفت که چه میشود یا نه.
پنیغ فغانسوی آبی - کی؟ بی!
آقا اعصاب ما شاید خوشمزه نباشه که هست، اما چغا بسته بندیش کغدن به جای پنیغ فغانسوی به خودشون میخوان غالبش کنن، من نمیدونم. شاید از حالتش بغ میاد. حالا من چونه بزن، اون چونه بمغد. من پایین نیا، اون بلند بیا که حغف مغد کمتغ از دوتاس که یا سکوت میکنه یا همونیه که میگه. هم من هم غئیس قالب1 کنای اعصاب کیبی به پنیغ فغانسوی. پس گغدنم سغخ شد. دلم سولاخ شد و با دلی نامطمئن و نالان و غوحی ناغاضیتا نامغضیه کفشام غو پوشیدم و از کله پزی اومدم بیغون. این بود انشای من.
1.چه حالی کغده این قافه وسط این همه غ.
گنج
بعضی موقعها باید داد زد. بعضی موقعها باید دهان را باز کرد و با افتخار اعتراف کرد به وجود روح دومی در قالب جسمی دوم که سند زنده اثبات وجود انسانیت پاک و بیآلایش است، در کنار خود. بعضی موقعها باید داد زد. باید با تمام قدرت به تارهای صوتی حنجره فشار آورد:
سحر دوستت دارم.
خر تو خر
آقا، برادر من، بیا بیرون. یا حداقل یه لحظه کلّت رو بده بیرون از اونجایی لم دادی. تا خفه شی، غرم نزنی. بفهمی از بیرون که عجب خر تو خریه اینجا. یه مشت گاو نفهم عوضی تازه به دوران رسیده گوزو که دو زار نمیشه به حرفشون اعتماد کرد وقتی دو رو برت رو بگیرن تازه دستت می یاد که باید خدا رو شکر می کردی که آقا بالا سر یدونه بیشتر نداری اونجا اونم دکتره. تازه می فهمی که توی بهشت بودی. یعنی سگ پی پی کرد توی ملاج صنوف ساخت آفتابه که الان همشون یه کاره ای شدن توی این مملکت.
فصل مشترک
فصلمان مشترک بود و اشتراکمان فصل شد!
یازدهِ چهارم، تکمیل سومین قمر
تزریقات پژمان
L1-3
شاید وقتی دیگر
هفت که میشود هشت، طاقت طاق میشود. فاش میشود آنچه در ذهن است. وقتی دیگر گفتی، باشد! الانها و الانهای آینده، جملگی وقتی دیگرند. وقت را من میدهم یا تو؟ درست است که بزرگان گفتهاند، عجله کار شیطان است، موافقم! اما وقت تلف کردن پس کار کیست؟
هه، باشد! وقتی دیگر.
-----------
این مطلب از زیر تیغ سانسور خارج شد!
تاریخ نگارش: ٨٩/۵/١٢
غوطهخور
آونگون است به ریسمان نازک گره خورده به شاخه خیال خوشبختی و بیتاب، تاب میخورد. بر تار زخمی، فربه از تلخ و شیرینهای گذشته، وزنش سنگینی میکند. گرده ریسمان، تاب زخمی نو را ندارد و خطر سقوط، لمس شاخه خیال خوشبختی را تهدید میکند.
آنکه بر آن شاخه نشسته بود و ریسمان را اندکی بالا کشید، شب، دهندرهای کرد و خوابید، تا صبحی برسد و بیدار شود. آونگون، توانش مضاعف، تکانی به خود داد و شاخه اندکی نزدیکتر شد. لیکن شب و خواب طولانی شده است.
آونگون است به ریسمان زخمی گره خورده به شاخه خیال خوشبختی و بیتابتر، تاب میخورد.
F1
در حاصل بغض خود غوطه میخورد و سرخ است، هر آنچه را که میبیند.
دستش بیرون است و صدایش، آن زیر، به کسی نمیرسد.
فریاد میزند: کمکم کنید، خفه شدم.
